دانلود رمان اسطوره اثر پگاه P*E*G*A*H

دانلود رمان اسطوره اثر پگاه P*E*G*A*H

رمان اسطوره اثر پگاه P*E*G*A*H با ژانر عاشقانه، درباره دختری دانشجو است شاداب ترم سه مهندسی عمران دانشگاه تهران درس می خونه ..با وضعیت مالی خانوادگی بسیار ضعیف…که برای کمک به مادرش در مخارج خونه احتیاج به یه کار نیمه وقت داره…تبسم دوستش اونو برای کار منشی گری در یک شرکت تبلیغاتی که متلعق به مردی به اسم دیاکو هستش معرفی می کنه. در ادامه مشخصات کامل و لینک دانلود رو می توانید مشاهده کنید.

 

📚 مشخصات فایل رمان اسطوره

 

🔷 عنوان : اسطوره

🔷 نویسنده : پگاه P*E*G*A*H کاربر انجمن نودهشتیا

🔷 ژانر : عاشقانه پایان خوش

🔷 طراخ جلد : نامشخص

🔷 تعداد صفحات : 616 صفحه

🔷 حجم فایل : 6.3 مگابایت

🔷 فرمت ها : PDF ، APK ، EPUB

 

📑 خلاصه رمان اسطوره :

درباره دختری دانشجو است شاداب ترم سه مهندسی عمران دانشگاه تهران درس می خونه ..با وضعیت مالی خانوادگی بسیار ضعیف…که برای کمک به مادرش در مخارج خونه احتیاج به یه کار نیمه وقت داره…تبسم دوستش اونو برای کار منشی گری در یک شرکت تبلیغاتی که متلعق به مردی به اسم دیاکو هستش معرفی می کنه..شاداب هم از همون روزهای اول دانشگاه با یه اتفاق عاشق دیاکو شده بوده در صورتی که دیاکو اونو اصلا نمیشناخته….پایان خوش

 

رمان اسطوره اثر پگاه

رمان اسطوره اثر پگاه

 

📃 صفحه اول رمان :

زیر باران، زیر شلاق های بی امان بهاره اش ایستادم و چشم دوختم به ماشین های رنگارنگ و سرنشین های از دنیا بی خبرشان! دستم را به جایی بند کردم که مبادا بیفتم و بیش از این خرد شوم، بیش از این له شوم، بیش از این خراب شوم!

صدای بوق ماشین ها مثل سوهان یا نه مثل تیغ، یا نه از آن بدتر، مثل یک شمیشیر زهرآلود روحم را خراش می دادند. سرم را به همان جایی که دستم بند بود و نمی دانستم کجاست تکیه دادم. آب از فرق سرم راه می گرفت. از تیغه بینی ام فرو می چکید و تا زیر چانه ام راهش را باز می کرد! از آن به بعدش را نمی دانم به کجا می رفت!

همهمه اوج گرفت. دهانم گس شد. عدسی چشمانم سوخت. گلویم آتش گرفت. خشکی گردنم بیشتر شد، اما سر چرخاندم و دیدم که ماشین سیاه ایستاد. سیاه بود دیگر، نبود؟ خواستم تحمل کنم، خواستم به چشم ببینم بلکه باورم شود! خواستم خاطره این ماشین سیاه تا ابد در ذهنم حک شود، اما نتوانستم. درش که باز شد تاب نیاوردم. کامل چرخیدم. پشت سرم را به همان تکیه گاه کذایی چسباندم. لرزش فکم را حس می کردم. حالا یا از گریه و بغض و یا از خیسی لباس ها و سرمای فروردین ماه! دستانم را بغل گرفتم و چشم بستم. چشم بستم روی همه زشتی های این دنیا، روی این دنیا. 

پایان خط … خط پایان! همان که می گویند آخر زندگیست. همان تلخی دردناکی که هیچ کس نمی خواهد باورش کند. همان سوت دقیقه نود اینجاست! همین جا! درست همین جایی که من ایستاده ام. می دانی چرا؟

چون امروز اسطوره مُرد! اسطوره من، مَرد من، مُرد!

 

برای مطالعه این رمان می توانید از لینک های زیر کتاب مورد نظر رو دانلود کنید:

 



 
 

📖 دیالوگ ماندگار این رمان :

 

کردها تمام مرگ ها را تجربه کرده اند
مردن با گلوله
مردن با اعدام
مردن دسته جمعی
مردن با سر بریده شدن
مردن با سرما
مردن با گرسنگی
اما هرگز از ترس نمردند

 

 

 

برای امتیاز به این نوشته کلیک کنید!
[کل: 1 میانگین: 5]
مدیر سایت وب‌سایت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *