دانلود داستان کوتاه خانه دلقک اثر امیرعلی مدیری

دانلود داستان کوتاه خانه دلقک اثر امیرعلی مدیری

داستان کوتاه خانه دلقک اثر امیرعلی مدیری  از نویسندگان ناول ۹۸ با ژانر ترسناک، ناگهان نفس در سینه‌ام حبس شد. او دلقک بود! همان دلقکی که قسم خورده بود، اجازه ندهد هیچ‌کس در خانه‌اش سکونت پیدا کند و اگر کسی وارد آنجا شود، با عواقبی ناگوار مواجه می‌شود.  در ادامه مشخصات کامل و لینک دانلود رو می توانید مشاهده کنید.

 

📚 مشخصات فایل داستان کوتاه خانه دلقک

 

🔷 عنوان : خانه دلقک

🔷 نویسنده : امیرعلی مدیری

🔷 ژانر : ترسناک

🔷 طراخ جلد : اسماعیل حلقه سیمین

🔷 تعداد صفحات : 12 صفحه

🔷 حجم فایل : 1 مگابایت

🔷 فرمت : PDF

 

📑 خلاصه داستان خانه دلقک :

ناگهان نفس در سینه‌ام حبس شد. او دلقک بود! همان دلقکی که قسم خورده بود، اجازه ندهد هیچ‌کس در خانه‌اش سکونت پیدا کند و اگر کسی وارد آنجا شود، با عواقبی ناگوار مواجه می‌شود.

 

داستان کوتاه خانه دلقک اثر امیرعلی مدیری

جلد داستان کوتاه


 

 

📃 صفحه اول داستان کوتاه :

هوا سرد بود. سردی هوا دستانم را می آزرد. گویی سرما بر من چیره گشته بود. به ساعت نگاهی کردم. نیم ساعت از وقت آمدن مادر به خانه گذشته بود‌. پدرم که کارگر معدن بود را اغلب نمی‌‍ دیدم و یا با چهره‌‌ای سیاه و با بوی تعفن و عرق، او را مشاهده می‌‌کردم‌.

ما خانواده‌‌‌‌ای فقیر به حساب می‌‌آییم و این فقر، مضحکه‌‌ی افراد مرفه است و کودکانشان نیز ما را مورد تمسخر قرار می‍دهند.

ناگهان صدایی از زیر زمین، توجه مرا به خود جلب کرد. تمامی بدنم از ترس سرد شد. بی درنگ از طبقه ی بالا به پایین آمدم. هنگام پایین آمدن از پله ها، صدای جیر جیر چوب گوش‌ هایم را آزار می داد.

بالاخره به پایین رسیدم و سپس به سوی زیرزمین روانه شدم. در کودکی بسیار از آن‌جا وحشت داشتم، به خصوص که صدا‌‌هایی عجیب از آن‌جا می‌‌آمد و دوستانم می‌‌گفتند: در آنجا یک دلقک دیوانه زندگی می‌‌کرده و قبل از مرگش به دیگران گفته که هیچکس را در این خانه راه ندهید. اگر کسی را راه دهید، دیر و یا زود عواقبش را خواهد دید.

اما این داستان به صد سال پیش بر می‌‌گردد. مضحک است که قصه‌‌ی صد سال پیش که سینه به سینه بر آن افزوده شده و… را باور داشت. به سوی زیرزمین رفتم و در را گشودم. سپس با صدایی بلند و لرزان پرسیدم: کسی اون‌جا نیست؟ مارشال تویی؟

مارشال برادر بزرگ‌تر من است. من سیزده سال و او هجده سال دارد. اغلب مواقع کاری با یکدیگر نداریم، اما صدایی مرا از افکار خویش به در کرد: آره خواهرم!

صدا، شباهتی به صدای مارشال نداشت. اما شاید مارشال صدایش را برای ترساندن من، تغییر داده است، ولی چنین کاری از او به دور بود. از ترس عرق سردی بر روی پیشانی‌‌ام جاری شد، اما با این وجود در جوابش گفتم: خیلی ترسیدم! خیالت راحت شد؟

 


 

برای امتیاز به این نوشته کلیک کنید!
[کل: 1 میانگین: 5]
مدیر سایت وب‌سایت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *